تبليغاتX

دختر مهتاب
شهر خاموش دلم را تو پر اوازه کردی
 دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط لعیا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385  |
 تقصير كسي نيست

 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 

|+| نوشته شده توسط لعیا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  |
 ترک وفا هرگز نمی دانم

در مصلحت عشق جز وفا نمی دانم

کنار عشق بمانم چون جفا نمی دانم

بر دو رویان عالم جز جفا نمی دانم

هدیه ای بهتر از عشق از خدا نمی دانم

در زلالی عشق جز صفا نمی دانم

چون عاشقم ترک وفا هرگز نمی دانم 

|+| نوشته شده توسط لعیا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  |
 

هر شب فزايد تاب وتب من
واي از شب من واي از شب من

یا من رسانم لب بر لب او
يا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم بنشين و بر خوان
درس محبت در مكتب من

رسم دورنگي آيين مانيست
يكرنگ باشد روز و شب من

گفتم رهي را كامشب چه خواهي ؟
گفت آنچه خواهد نوشين لب من

|+| نوشته شده توسط لعیا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  |
 نميخوام !!!
نميخوام !!!
نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي
نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند
نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند
نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي
نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي 
 
 
|+| نوشته شده توسط لعیا در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  |
 هنوزم می خوامت

|+| نوشته شده توسط لعیا در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 برق نگاهت

من از برق نگاهت مي گريزم

من از موي سياهت مي گريزم

براي آنکه اشکت را نبينم

همين حالا ز آهت مي گريزم

براي آنکه نفرينم نگويي

ز بغض و ناله هايت مي گريزم

براي آن که خورشيدم بماني

من ازشکل چو ماهت مي گريزم

برايم نامه دادي من چه گويم؟

که از آن نامه هايت مي گريزم

 

|+| نوشته شده توسط لعیا در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 پریشان تو ام

|+| نوشته شده توسط لعیا در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
  میلاد !

فاصله ها

 

بیا تا ز میان فاصله ها برداریم

کینه، نفرت و بیزاری از دل بزداییم.

پرنده ای باشیم و از کوچه باغهای یاد بگذریم.

شکوفه ای باشیم و بر درختی تهی از بار بپیوندیم.

غنچه وار بر مرکب عشق ساقه ها سواره به باغ نسترن برسیم .

در میان دستهای هم گم شویم و محبت را احساس کنیم.

بیا تا تا کبوتران پیغام ، پیغامی دهیم

و در آن

به بنفشه ف به نسیم ف به باد مست ف به گلهای یک دشت

به عندلیب غمسرا

به شمع جانباخته

به پروانه ال وپر سوخته سلامی دهیم .

آنها را نیز ز اسرار خود با خبر کنیم

تا دنیای کوچک پنهان قلبمان را

سرشار از سرمستی ف شور و شوق عشق محبت کنیم .

بیا تا آبگینه های شکسته را پیوندی دیگر زنیم و همچو کوه استوار اراده بمانیم و

همچو رود خروشان

در میان دشتهای صلح و صفا روانه شویم و

به باغهای افکار کودکانه امان رونقی دیگر دهیم .

تا سرذی پائیز از میان روحهای فسرده مان برداشته شود و

شعله های نیاز،

نیاز عشق و مهر ،

در وجودمان رخنه کند .

 

                                 میلاد

 

 

    

ای کاش !

 

ای کاش تا ابد آهی نبود

که از خیزش آن سوختن سامانی نبود.

سوزش قلب از سر دردها

یا از محنت درد بی پدرها

غم فریاد بی مادرها

یا از شور بر باد رفتن مادیاتها

سازش و سوختن هردو نانکوست

زجه زدن از بهر مردن یک دوست

ای کاش !

مردن معنا نداشت

یا اگر داشت

هرگز بها نداشت.

ای کاش !

با بی غمی به بالین رفتن

خوابیدن و آسوده خاطر گشتن

اسوده از مال و منال این بیت

این دیار فانی بی قید

ای کاش !

مهر کس نمی افتاد در دلم

تا که درد و غم نمیگشت حاصلم

ای کاش !

(( کاشکیها نبود ))

 

                              میلاد

 

 

 

افسون نگاه

 

نمیدانم

چه میدانم

از نهیب دو نگاه

عشق تو لبریز وجودم گشت

با تو باشم

یا نباشم!؟

رفیق نیمه راهت باشم !؟

وسوسه ای در دلم برانگیخت از شور نگاه دو چشمت.

افسون نگاهت را نمیفهمم ....!

به چه مانند کنم برق دو چشم زیبایت را؟

سحری در دلم آویخت

جادوی تو شدم

با تو شدم

در چشمان تو ماندم تا سحرگاه

بیدار ماندم

تشنه ماندم

تا تجدید دیدارها

 

              

                    میلاد

 

 

 

آرزو

 

ای با دل من آشنا           

ای با طپش های قلب من هم صدا

ای عشق ای درخت پر ثمر

در هر مکان سایه گستر

دو چشم روشن من نثار تو

نثار محبتهای بیکران تو

تنها امید من توفیق توست

آرزوی من خوشبختی توست

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 شکست نیاز!
آتشی بود و فسرد! 
رشته ای بود و گسست!
دل چو از بند تو رست !
جام جادویی اندوه شکست!

آمدم تا بتو آویزم!
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی!
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم !
خنده ی مرگی! 

وه چه شیرینست!
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود !
پای کوبیدن!
 
وه چه شیرینست!
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور!
چشم پوشیدن!

وه چه شیرینست!
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن!
در بروی غم دل بستن!
که بهشت اینجاست!
بخدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست!

تو همان به که نیندیشی
بمن و درد روان سوزم!
که من از درد نیاسایم!
که من از شعله نیفروزم!

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 نیلوفر تنها

نیلوفر تنها

 

 

چه گویم ؟

از که گویم ؟

ز غم دل با که گویم ؟

چگونه گویم که اسیر غم گشته ام ؟

تا صبح نالیده ام ، همدم شب گشته ام؟

حیران و درمانده

از خواب گریزنده

تا صبح با خدای خود چه رازها گفته ام

چه دعاهایی کرده ام؟

و منم اینجا   ( نیلوفر تنها )

به گل در مردابی شکفته

امیدم به نگاهی ز رهگذری بسته

در این تاریکی شب

در این سکوت جانفرسا

نگاهم فراتر از نی های این شوره زار

به میان پهنه نیلی آسمان

به آن پولک درشت سفید درخشان ، بسته.

داده بود به من مژده صبا

رسیدن سپیده دمان

آورده بود خبر

نسیم زمهمانی یک عزیز

آرامش یافت ز آن مژده

صدف بلورین جان

باید به کاشانه ام آب و جارویی بزنم.

خود را ز آلودگی

زین مرداب رها کنم .

عزیزی در راه است .

همره سپیده

خورشید به مهمانی بالای این مرداب اطراق خواهد کرد و

مرا از این نا امیدی آزاد خواهد ساخت.

طلوع خواهد کرد و شعاعهای درو کرده خود را

برای من گمنام

به ارمغان خواهد آورد.

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 من تو را میخواستم

من تو را میخواستم سالها

میخواستمت تا همچو گل در سبد یاس  صفای قلبم را عطر آگین کنی

من تو را میشناختم

از پشت پرچین نگاه غمبارم ، بارها دیده بودمت

میدیمت پارو میزدی و دریای محبتم را مواج میکردی

من با تو در دنیای خیالاتم ، قصری میساختم

تو شاه بودی و من قصه گوی هزار و یک شب افسانه ای

تو در مجمر عشق ما عود میریختی و من در گوش تو افسانه ها میخواندم

من تو را میخواندم

من تو را میخواستم

تو شاه پریان قصه های من

تو آهوی رمیده آرزوهای من بودی

تو لذت بیکران ، امید من بودی

تو خواسته من بودی سالها

من تورا  میخواستم سالها

پی تو می گشتم سالها

 

سالهاست به خود شعر گفتم همی

قصه تو را میگفتم همی

عاشق تو بودم همی

ولی تو در کنارم نبودی

من تو را میخواستم ، همرازم شوی

قصه گوی شبهای مهتابم شوی

همسازم شوی

یارم شوی

ماهم شوی

من تورا میخواستم تا مرا چون پری در دستان خود بگیری

مرا همچون نسیم با خود به دوردستها ببری

من پی تو بودم سالها

عاشق تو بودم سالها

من تورا  میخواستم سالها

رویاهایم تو بودی سالها

لیک

تو نبودی

عاشقم نبودی

کنارم نبودی

دنیایم تو بودی

من تورا  میخواستم سالها

پی تو بودم

 و حالا عشق سالها رسوایی من ؛

با من بمان

سالها

یا تا بیکران

(( بامن باش ))

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 

 شب است و

ستاره ها به زیبایی یکدیگر حسد می برند و

خود را همچو زنان روسپی آرایش کردند

ماه در آسمان حضور دارد و به شاگردانش درس خودنمایی می دهد

همه هستند جز خورشید.

من می دانم او خواهد آمد

او با سرافرازی خواهد رسید و من با حضورش

شعاعهای نور درو خواهم کرد.

ماه با آمدن او پنهان خواهد شد و

چهره بی مثالش را خواهد پوشاند.

میدانم صبح خواهد شد و من به باغ خواهم رفت .

زیر کاجهای بلند ، زیر سروهای تنومند ،

دستهای خشکیده خود را خواهم کاشت تا سبز شوند و

 

گل دهند

با طراوت خودخاطر پرپر گشته كودكي ام را

عطري تازه دهد

گل ياس خواهم كاشت

تا با آن باغ را پر از گل محبوبه كنم

و شب هنگام ، وقت خواب گلها

ياسها نااميدانه به خواب خواهند رفت

و من ميدانم صبح خواهد شد وگل اميد خواهد رست

در باغچه حسرت گلهاي پرپرشده كودكي ام را

جمع آوري خواهم كرد و در طاقچه عادت زندگي

آن را به رسم يادبود خواهم نهاد

در آيينه دل به تماشاي همه گذشته هاي دوست داشتني ام

خواهم ايستاد و از فرط پشيماني خواهم گريست

و من ميدانم صبح خواهد شد و

غبار و شبنمهاي روي آيينه زدوده خواهد شد

به حياط خواهم رفت

آسمان از سفر بازگشته

چمدان ارمغان خود را باز خواهد كرد

ابرها را فرش خواهد كرد

و باران خواهد باريد

زير باران خواهم رفت

و با همه وجود باراني خواهم شد

تا با قطره قطره خود به دريا روم و در دل صدفي

جاي گيرم و مرواريد شوم

وبا وجودخود هميشه به ياد گوهر دست نخورده خود خواهم ماند و

بر انگشتري زيباي پادشاهي خواهم نشست و

بر سر همه جواهرات سروري خواهم كرد و

به هنگام شب به ستاره هاي آسمان چشمك خواهم زد

تا ماه به مهماني آمده

از شرم سرخ گونه شود و زيركانه بخندد

تا الماسهاي درخشان پرده نيلي آسمان مغرورانه

چشم از ماه بردارند و خيره به من بنگرند

و قلب من تنها به ياد يگانه ستاره آسمان مي تپد

و من مي دانم صبح خواهد شد و

ستاره من به خانه ما سرك خواهد كشيد

زير پهنه آبي آسمان هم آغوش آفتاب خواهم شد و

گرماي وجودش را به دست خواهم آورد

از اين هم آغوشي لذت خواهم برد

و تا نهايت با او خواهم نشست

تا زمانيكه دست آسمان آن را ترور كند و

تاريكي اريكه سلطه را تسخير كند

و من ميدانم صبح خواهد شد و

آفتاب من بار ديگر طلوع خواهد كرد

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 بنفشه

بیا تا زمیان فاصله ها برداریم .

کینه ، نفرت و بیزاری از دل بزداییم .

پرنده ای باشیم و از کوچه باغهای یاد بگذریم .

شکوفه ای باشیم و بر درختی تهی از بار بپیوندیم .

غنچه وار بر مرکب عشق ساقه ها

سواره به باغ نسترن برسیم .

در میان دستهای هم گم شویم و محبت را حس کنیم .

بیا تا به کبوتران پیغام ، پیغامی دهیم و در آن

به بنفشه

نسیم

باد مست

گلهای دشت

به عندلیب غمسرا

به شمع جانباخته

به پروانه بال و پر سوخته سلامی دهیم و

آنها را نیز از اسرار خود با خبر کنیم .

تا دنیای کوچک پنهان قلبمان را

سرشار از سرمستی

شور ، شوق و محبت کنیم .

بیا تا ابگینه های شکسته را پیوندی دگر بزنیم و

همچو کوه استوار اراده بمانیم و همچو رود خروشان

در میان دشتهای صلح و صفا روانه شویم و

به باغهای افکار کودکانه امان رونقی دیگر دهیم T

تا سردی پاییز از روحهای فسرده مان برداشته شود و

شعله های نیاز ،

نیاز عشق و مهر ،

در وجودمان رخنه کند

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 ای کاش !

ای کاش !

کاشکیها نبود

یا ز ازل آرزوها نبود

دل به امید نمی دادیم

یا به آرزویی نمی نشستیم

به نیشخند دیگران دندان قروچه نمی کردیم

یا

به ترفند یک لبخند دل نمی بستیم

ای کاش !

در دل حسرت بی فردایی نبود

یا

امید وصال دیگری نبود

زندگی را لعبت یاران نبود

دل به امید دیدن آنها نبود

یا

به حسرت حسادت ورزیدنی نبود

یا

به خواب نوشین ، خندیدنی نبود

غصه غم مردم  هم می خوردیم

یا

مادر دلسوز یتیمان می شدیم

ای کاش !

تا ابد آهی نبود

که از خیزش آن سوختن سامانی نبود

سوزش قلب از دردها

یا

از محنت درد بی پدرها

غم فریاد بی مادرها

یا از شور برباد رفتن مادیاتها

زجه زدن از برای مردن یک دوست

سازش و سوختن هر دو نا نکوست

ای کاش !

مردن معنی نداشت

یا

اگر داشت

هرگز بها نداشت

ای کاش !

با بی غمی به بالین می رفتیم

خوابیده و آسوده خاطر میگشتیم

و

ای کاش !

مهر کس نمی افتاد در دلم

تا که

درد و غم نمی گشت حاصلم

ای کاش !

کاشکیها نبود

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 ای کـــــــــــــاش

ای کـــــــــــــاش

 نگاهـت به وسعت خورشیـــــــــد بــود

و

دلت به پــــــــــهنای اقیــــــــــــــانوس

گر وسیــــــــــــــــــــع بـــــــودی

چشمان عاشقــــم را انکار نمی کردی!!!

...

|+| نوشته شده توسط لعیا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385  |
 امان از عاشق

امان از عاشق که چشماش رو می بنده

چه بسا هزار تا دروغ هم توی کله اش باشه طرف

هيچ وقت نميشه فهميد که دلش دنبال کيه اون طرف

امان از عاشق که چشماش رو ميبنده

شايد در فکر يه غريبه باشه يا در فکر بهترين دوست آدم باشه

يا اولين يارش که دوباره در فکرشه

بهتره آدم سوالی نکنه تا دروغی نشنوه

امان از عاشق که ..

بازی کردن با آتيش  چشم دوختن به شعله های تابناک

دو عاشق گر گرفته توی يه بازی خطرناک

هر يک در اوج طلب خشنود و سر مسته

همه ی اينها به روی آدم باز ميشه ولی با چشمهای بسته

امان از عاشق که چشماش رو می بنده

 

|+| نوشته شده توسط لعیا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385  |
 لاو

|+| نوشته شده توسط لعیا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385  |
 بی تابتم

|+| نوشته شده توسط لعیا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385  |
 

تو از كدوم قصه اي كه خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنيته
تو از كدوم سرزمين تو از كدوم هوايي
كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي

اهل هر جا كه باشي قاصد شكفتني
توي بهت و دغدغه ناجي قلب مني
پاكي آبي يا ابر نه خدايا شبنمي
قد آغوش مني نه زيادي نه كمي

منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستني هر چي كه هست
تو بخواي من قانعم

اي بوي تو گرفته تن پوش كهنه ي من
چه خوبه با تو رفتن رفتن هميشه رفتن
چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

چي مي شد شعر سفر بيت آخرين نداشت
عمر پوچ من و تو دم واپسين نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه

منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من حريص رفتنم
عاشق فتح افق دشمن برگشتنم

منو با خودت ببر منو با خودت ببر

|+| نوشته شده توسط لعیا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385  |